تبليغاتX
صفحاتی از آن خود

صفحاتی از آن خود

You'll be a woman soon

توى راهم

به زودى

توى اين راه 

فقط كمي چشم هام قرمز شده همين

مشكلى نيست

توى راهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390 3:6  توسط ح  | 

امروز

 

به آفتاب سفارش کردم

وقتی فرداصبح تو رو دید،  واست از طرف من دست تکون بده.

اگه این کارو کرد، بدون که من بهش گفتم.

اینجا فضاها همه تهی اند 

آسمون خالیه، بی پرنده

در نبود تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390 15:57  توسط ح  | 

دربند (2)


ای منجی ای که از لای ابرهای آسمان بهار چشمک می زنی...

حتی تصویرت ، مرا به فتح قله ی توچال در یک نفس، وادار می کند.

دربندی، دربندتر شو و زنجیرهایت را در آفتاب، درخشان کن

بگذار در سکوت ِ تاریک این جهان، صدای قهقه مان بپیچد

شاید نگهبان ِ بند به یاد خویشتن از دست رفته اش بیافتد.

 

ای سپیده ی ارغوانی من!

این بار بهار را با خود آغاز کن.


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389 13:53  توسط ح 

روز نو

 

در این ساعات آخر سال دلتنگی ای دوردست قلبت را فرا می گیرد. روز نو آغاز می شود  و همه خوشحال (!) و در تکاپو اند. تو به دنبال گوشه ای می گردی تا دلتنگی ات را مزه کنی. غمی آرام...غم و شادی ای بهم آمیخته و همه گیر.

دلتنگی برای سال دیگری که گذشت، رنج هایی که کشیدیم و اشک هایی که ریختیم و شادی های انگشت شمارمان.

 در این ساعات آخر سال تصور  آینده ای معصوم ، سالی دست نخورده که تا چند ساعت دیگر از راه می رسد... تصور این نقطه ی عطف که ما را وارد زمانی دیگر می کند، دلت را می لرزاند.  این که همه ی ما در یک زمان، سکوت می کنیم و انتظار می کشیم ...احساسی مشترک . سکوت می کنیم تا لحظه ی رفتن سال کهنه و آمدن سال نو را بهتر حس کنیم. 

ساعت پایان و شروع  و یاد همه کسانی که دوستشان داریم،  کسانی که اکنون با ما نیستند.

 

آرزوی آزادی آبادی و امید برای این سرزمین

و کوچه های پر از موسیقی

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388 16:58  توسط ح  | 

آدم های اطراف یکسره دهان می جنبانند.

تو در عرض ۲۴ ساعت رنگ داده ای... از قرمز به صورتی بیمزه.

مثل موزیکی که هی کم و زیادش می کنند.

من گوش هایم را می گیرم...تا کابوس لاغر شدن و سبیل درآوردن در گوشه ی زندان را نبینم. 

دگردیسی  ، نتیجه ی کار هیولاهای آفتاب-بیزار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388 21:18  توسط ح  | 

"تمام دنیا برای او ساکت است. گاهی یک فحش سکوت را می شکند."

سنگ سرد نشیمنگاهش را بی حس و سوزناک می کند. دانه ی ریز برف روی سبیل خاکستری اش : ای هاوار  برف هم شروع شد!

آخرین بخیه را به کفه کفش قرمز زد و به یاد حرف دختر افتاد: آقا این کفشم سوراخه...خاک می ره توش. 

- عیب نداره الان از این دلق می چسبانم تهش... اگه دیگه خاک رفت توش!

مرسی...یه بند کفش سفید هم می خوام.  – باشه خودم برات  میندازم.

- دستتون درد نکنه چقدر شد؟  - تعمیر این کفشا دو تومن چون  باید بدوزمش... بند کفش پانصد تومن. اسکناس دوهزار تومانی را که گرفته بود بوسید و بر پیشانی زد و بعد در جیب گذاشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388 12:9  توسط ح  | 

در شهر

۱- نظرات قشر خاصی از این جامعه  مورد علاقه ی رسانه قرار می گیرد... آن ها که ناله شان در حوزه ی آسفالت کوچه شهدا و گل مریم است. ناله ای خفیف که با افتادن یک تکه نان جلوی ناله گر تبدیل می شود به به الحمدلله و مرحمت فرمودید... و خدا روزی رسان است.

۲-  تهران قشر عظیمی از تیر و تخته است که بر روی هم تلنبار شده. زاغه ای که کلانشهر نام گرفته است.  مرکز جهان سوم پر از آدم های مهم که هر کدام خود ، محور جهان اند. شهری که هیولاوار ، آدم ها را بلعیده است و هر گوشه ای از معده ی فراخش را با جمعیت های انسانی پر کرده است.  آدم هایی که رو هم زندگی می کنند... و مهلت بیشتری می طلبند. روزی می رسد که این هیولا با تمام وجود محتویات معده اش را بالا بیاورد. 

- به نظر شما جان انسان ها مهم است؟

- خیلی زیاد... بله .. خیلی زیاد مهم است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388 12:54  توسط ح  | 

تکه ای از یک متن در دوران امتحانات

...

  • برای دماغ و آستین.   و زمستان خشک که یک قطره هم.

موضوع بحث خساست آسمان است. حق دارد...کی حاضر است روی سر این مردم ببارد؟بشاشد؟  

جز کمی بدبختی با چاشنی هرج و مرج.

 

  • - خانم نیفتی.... نامحرم می بیند.

         - قرار بوده ماهیتابه و قابلمه را ما ببریم .

...

  • ای موعود اختصاصی من... جهان را از دود سیگارت معطر کن!

پ.ن:    You are where the wild things are

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388 13:18  توسط ح  |